بایگانی دسته بندی ها: شعر ُ

… گاهی شروا

سفال

انگاره‌ای را از گیسوی باد برین به امان دست سالخورده خاک داد در بی دُردیِ آب بهم آمیخت به دوری چرخ راست نما ورز داد کژی‌هایش به گوهر تصنع برآورد هر کمانش در پیچی از خیال وقتی از عنصر خویش … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در حادثه, شعر ُ | ۱ دیدگاه

پازل کلمات

چرا سرحد های بی حد من به ابتدای هیچ «کاری» امان نمی‌داد در رقابت نفس گیر برداشتن دیوارها امتیاز اعتماد از موانع دیگر افزونتر رد شدن از فاصله‌ی دل تو تا من با پاک کردن «فاصله» ختم کردم تفاوت را … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در انیمه, شعر ُ | برچسب‌خورده با , , | 6 دیدگاه

Since you never be told

Sohrab forget that imitative sun With sober hands you got You shall not wish to fly Neither to hesitate, nor jump To escape from Crete prison With no father no companion Your dear fragmental bracelet Won’t be the wax and … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر ُ, عکس | برچسب‌خورده با , , | 12 دیدگاه

توبه فریب

پشت درهای بسته و حواس محجور می‌آموختم بایسته تر نتوان دانست آیا کسی بدان سوی دیگر نشسته در گذر بی تغییر حقیقت وجود ندانستم سنگی میان انگشتانی بخون آلوده خراشی بر سر و یافتن کیمیایی در سینه خود نشانِ بطلانِ … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر ُ, عکس | برچسب‌خورده با , | 12 دیدگاه