بایگانی دسته بندی ها: داستان

در اندازه‌های مختلف، بعضی وقت‌ها بیشتر از «بیشتر، از من «

مبارزی از سرزمین کهن 4

[در تاریکی مطلق کورمال قدم برداشتن گویی همچین‌ها هم سخت نباشد براستی شاید آسوده‌تر با یک چوب دستی تقلای گذری صرف، بی صدا و تصویر؛] جفنگ با خود چنین اندیشیدندی که برقی دل سیاهی درید کمانی زرین مقابلش گشوده دستی … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مبارزی از سرزمین کهن | برچسب‌خورده با , , , | 5 دیدگاه

قفل

هر چقدر هم که گوشم را تیز کردم میان خروش رودخونه و هیاهوی اطراف صدای  برخورد کلید روی سطح آب را نشنیدم، به شوخی برگشتم گفتم – حداقل یادت باشه کجا فرو رفت… تازگی‌ها سریعتر دستم را می‌خواند، بازوی راستم … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در داستان, عکس | برچسب‌خورده با , , | 7 دیدگاه

مبارزی از سرزمین کهن 3

جفنگ به سرزمینی شد که در غباری طوسی گم بود کوهستان از دو سو با شیبی تند می‌رفت فرو و درست در آن میان جایی که رودخانه با تمام خروش در ضلال دره گم می‌شد شهری قرار داشت برج و … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مبارزی از سرزمین کهن | برچسب‌خورده با , , , , , , , | 5 دیدگاه

مبارزی از سرزمین کهن 2

جفنگ هر چه در بیابان پیش رفت همینطور بر گم‌گشتگیَش بیافزود همچون همیشه دستش از همه جا کوتاه گذر زمان جیره اندکش آرام آرام می‌کاست حتی خدایگان داستان مرگ را در پِیَش فرستاد تا در دم که قدم کُند کُنَد … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مبارزی از سرزمین کهن | برچسب‌خورده با , , , , , , | 13 دیدگاه