بایگانی دسته بندی ها: خاطره

بدون «اما»

دلش می‌خواست «سخن به هر گوشه‌ی نگاهش رونق داشت، تو سرسرای فکر می‌پیچید و تور قلم از قاپیدن واژه‌هاش عقب می‌افتاد» حالا چه سرخورده چه هنوز مشتاق، چند فصل گذشت و نرسیده به اون خیال، روی آرزو و موهومات یاد … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره | برچسب‌خورده با | 2 دیدگاه

افتان و انداز

یک واقعیت مسلم، استادی که به انداختن مشهوره، بی شوخی می‌ندازه. طوری که خودتم قریب به شیش ماه پیش می‌دونستی میون هفده واحد اختصاصی روزی می‌یاد که سه تاشُ افتادی… خوب چه کار می‌شد کرد؟ پس یک ترم برای این … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در پیشرس, خاطره, عکس | برچسب‌خورده با , | 8 دیدگاه

سال مضاعف

حقیقتش من می‌دونستم تا سه‌شنبه یک خبرایی هست -یا بهتر بگم، هیچ خبری نیست-، اما به خواب نمی‌دیدم دانشگاه هم تعطیل باشه. وقتی صبح به درهای بسته برخوردم تازه از خواب غفلت بیدار شدم… خوب تعجبی هم نداره آخه کارِ … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در اعتراض دارم, خاطره | برچسب‌خورده با , , | 3 دیدگاه

یافتم؛

شنیدم مامان گفت: «هدف از خلقت آگاهیه» یک خورده که گذشت من تو خودم بهم خوردم؛ «وای، راست می‌گه‌…» چقدر ساده و کامل، همون مقصودی که من خیلی وقته می‌خواستم بهش برسم اما اشتباهاً درستی مسیر رو در پیچیده‌تر بودن … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره, عکس | برچسب‌خورده با , | 4 دیدگاه