سفال

انگاره‌ای را از گیسوی باد برین
به امان دست سالخورده خاک داد

در بی دُردیِ آب بهم آمیخت
به دوری چرخ راست نما ورز داد

کژی‌هایش به گوهر تصنع برآورد
هر کمانش در پیچی از خیال

وقتی از عنصر خویش بدورانش آورد
دو رویه را به نرمی گریز زمان

پس خمیره را دستگیر فرهیختاری کوره
آتش سستیش به گناه زغال چاره کرد

هنرمندی قلمو کوزه را نقشی گرفت
تا پیش کشِ گرانسر بکریِ گنجینه تازه کرد

مادامی که نه برتر نه بهای هیچ کدام کمتر شد
تازه واردِ نخست نشین، غمزه‌ ردیفی یکدست

به آرامی پشت سایه نوخیزان ناپیدا شد
زنهار از فراز اندوه، تماشا کنانِ کوزه گر

او را از این واگرداندن‌ها چه حاصل شد؟

Advertisements
این نوشته در حادثه, شعر ُ ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای سفال

  1. مهتاب :گفت

    هر کمانش در پیچی از خیال …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s