خفگی

اولش یه فکر حسابیه، همیشه هم خیلی خوب شروع می‌شه. هر چی می‌گذره با شاخ و برگ گرفتن سنگین و سنگین تر می‌شه، اونقدر که آخر خودم رو همراه شانس بوجود اومدنش اون زیر خفه می‌کنه.

Advertisements
این نوشته در من و کمینه, عکس ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

8 پاسخ برای خفگی

  1. sai :گفت

    موافقم ولی اگه هرسش کنی درست می شه

  2. آرمان :گفت

    سلام!
    راستش از همه بدتر آن احساس خفگیست…که اصلا از یادت می برد اولش چه بود و الان چه شد…
    ارادتمندیم مهندس جان گل!

  3. pirate37 :گفت

    عکسش خیلی عالی بود…از همون لحظه ای که تو گودر دیدم شیفته ش شدم ینی…خیلی دوزش دارم…این حس چسبیدن به درخت و این حرفا

    سر در بلاگتم خیلی خوشگله 😉

    در مورد اصل مطلبم که… اخر همدردی و این حرفا…غصه خوردم کلی برای خودمو خودت…
    ولی
    بین این همه شاخه
    و
    برگ
    باید یه راه نفسی واسه ی ادمی که اون زیره باقی بمونه
    مطمئنا باقی میمونه…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s