انبوهیدن

نوشته‌شده در طرح | 4 دیدگاه

سفال

انگاره‌ای را از گیسوی باد برین
به امان دست سالخورده خاک داد

در بی دُردیِ آب بهم آمیخت
به دوری چرخ راست نما ورز داد

کژی‌هایش به گوهر تصنع برآورد
هر کمانش در پیچی از خیال

وقتی از عنصر خویش بدورانش آورد
دو رویه را به نرمی گریز زمان

پس خمیره را دستگیر فرهیختاری کوره
آتش سستیش به گناه زغال چاره کرد

هنرمندی قلمو کوزه را نقشی گرفت
تا پیش کشِ گرانسر بکریِ گنجینه تازه کرد

مادامی که نه برتر نه بهای هیچ کدام کمتر شد
تازه واردِ نخست نشین، غمزه‌ ردیفی یکدست

به آرامی پشت سایه نوخیزان ناپیدا شد
زنهار از فراز اندوه، تماشا کنانِ کوزه گر

او را از این واگرداندن‌ها چه حاصل شد؟

نوشته‌شده در حادثه, شعر ُ | ۱ دیدگاه

خفگی

اولش یه فکر حسابیه، همیشه هم خیلی خوب شروع می‌شه. هر چی می‌گذره با شاخ و برگ گرفتن سنگین و سنگین تر می‌شه، اونقدر که آخر خودم رو همراه شانس بوجود اومدنش اون زیر خفه می‌کنه.

نوشته‌شده در من و کمینه, عکس | 8 دیدگاه

همانگويى

چقدر از تکرار نشدن می‌شه تکراری بود،

 

نوشته‌شده در من و کمینه, عکس | برچسب‌خورده با | ۱ دیدگاه