اولش یه فکر حسابیه، همیشه هم خیلی خوب شروع میشه. هر چی میگذره با شاخ و برگ گرفتن سنگین و سنگین تر میشه، اونقدر که آخر خودم رو همراه شانس بوجود اومدنش اون زیر خفه میکنه.
اولش یه فکر حسابیه، همیشه هم خیلی خوب شروع میشه. هر چی میگذره با شاخ و برگ گرفتن سنگین و سنگین تر میشه، اونقدر که آخر خودم رو همراه شانس بوجود اومدنش اون زیر خفه میکنه.
بی نظیر بود …
ممنون،
موافقم ولی اگه هرسش کنی درست می شه
همم، راست میگی.
سلام!
راستش از همه بدتر آن احساس خفگیست…که اصلا از یادت می برد اولش چه بود و الان چه شد…
ارادتمندیم مهندس جان گل!
من هم همینطور دکتر،
عکسش خیلی عالی بود…از همون لحظه ای که تو گودر دیدم شیفته ش شدم ینی…خیلی دوزش دارم…این حس چسبیدن به درخت و این حرفا
سر در بلاگتم خیلی خوشگله
در مورد اصل مطلبم که… اخر همدردی و این حرفا…غصه خوردم کلی برای خودمو خودت…
ولی
بین این همه شاخه
و
برگ
باید یه راه نفسی واسه ی ادمی که اون زیره باقی بمونه
مطمئنا باقی میمونه…
آره آخر سر خودمم میدونم اینها همه مدافعه ای هست برای نکرده ها.